log
کد ماوس خـاطــره خـاطــره



خـاطــره

شیشه ها شکستنی ست،زندگی گذشتنی ست وفقط خاطره هاست ،که همیشه ماندنی ست...

مرا کسی نساخت !

مرا خدا ساخت !

نه آنچنان که کسی می خواست !

که من کسی نداشتم ؛

کسم خدا بود ، کس بی کسان !

او بود که مرا ساخت !

آنچنان که خودش خواست !

نه از من پرسید نه از آن من دیگرم ...

مرا روی زمین تنها رها کرد ،

عاق آسمان ...

کسی هم مرا دوست نداشت ...

وقتی داشتند مرا می ساختند ،

کسی آن گوشه خدا خدا نمی کرد ...

وقتی داشتم شکل می گرفتم ،

صورتم طرح می شد،

چشم هایم رنگ می خورد ،

بینی ام نجابت می گرفت ؛

فرشته ی شوخ و مهربان و نازک پنجه ای ؛

با نوک انگشتان سحرآفرینش آن را صاف و صوف و

عصیانگر و مهاجم نمی ساخت ...

وقتی داشتند قامتم را بر می کشیدند ؛

خویشاوند شاعر و بلند پروازی نداشتم تا خیال و آرزوی خویش را

نثار بالای من کند ...

وقتی خواستند که کار دل را در سینه ام آغاز کنند ؛

هیچ کس نبود تا برود بگردد و از خزانه ی دلهای خوب ،

بهترین و نازترین و نازنین ترین را انتخاب کند ...

وقتی داشتم روح می پذیرفتم ،

آشنای مهربان و دلسوزی نداشتم

تا از نزهتگه ارواح فرشتگان بهترین را انتخاب کند .

تنها بودم ؛

در باغ بی برگی زادم و در ثروت فقر غنی گشتم

واز چشمه ی ایمان سیراب شدم

و در هوای دوست داشتن دم زدم و درآرزوی آزادی سر برداشتم

و در بالای غرور قد کشیدم

و از دانش طعامم دادند و از شعر شرابم نوشاندند

و از مهر نوازشم کردند تا ؛

حقیقت دینم شد و راه رفتنم و خیر حیاتم شد و کار ماندنم

وزیبایی عشقم شد و بهانه ی زیستنم !

                                                 " دکتر علی شریعتی "

نوشته شده در دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط خاطره نظرات ()

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید !

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید ؛

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا توانایی بهتر را پدید آرید ،

آن زمان که تنگ می بندید ، بر کمر هاتان کمر بند

در چه هنگام بگویم من ؟؟؟

یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان !!

آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید !

نان به سفره ، جامه تان بر تن ؛

یک نفر در آب می خواند شما را .

موج سنگین را به دست خسته می کوبد

باز می دارد دهان ، با چشم از وحشت دریده

سایه هاتان را زراه دور دیده

آب را بلعیده در گود کبود وهر زمان بی تابی اش افزون

می کند زین آبها بیرون ؛ گاه سر ، گه پا

آی آدمها !

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید،

می زند فریاد و امید کمک دارد

آی آدمها که روی ساحل آرام در حال تماشایید !

صدای باد هردم دلگزا تر،

در صدای باد ، بانگ او رها تر

از میان آب های دور و نزدیک

باز در گوش این ندا ها : " آی آدمها " ...

                                                      نیما یوشیـج

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط خاطره نظرات ()


Design By : Pichak